باش چهارراه زنجان؛ نبض خاطرههای ازدسترفته

هر وقت دلم برای زنجان تنگ میشود، اول از همه به چهارراه میروم. نه با پا، با جان. همان جایی که هنوز پیرهمردهای شهر بهجای «میدان انقلاب» میگویندش «باش چهارراه» و مادرهای قدیمی موقع خرید، مقصدشان را همان چهارراه میدانند، انگار که اسمش از ازل همین بوده. برای ما که در کوچهپسکوچههای این شهر بزرگ شدهایم، میدان انقلاب فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛ ناف شهر است، نبضش، نفسش.
یادم هست پدربزرگم میگفت این میدان را در زمان رضا شاه ساختند، وقتی خیابانهای سعدی و امام را کشیدند و شهر از آن پیچوخمهای تنگ و تاریک قدیم درآمد. تقاطع این دو خیابان شد میدان؛ اول شد «میدان پهلوی» با آن مجسمه شاه در وسطش. بعد آمد انقلاب و مردم همان مجسمه را به زیر کشیدند و نام میدان را عوض کردند. اما نامش برای مردم همیشه همان چهارراه ماند، چهارراهی که تاریخ از وسطش رد شده.
حالا سالهاست از زنجان دورم. هر بار که به این شهر برمیگردم، اولین کاری که میکنم این است که خودم را به میدان انقلاب میرسانم. میایستم وسطش و نگاه میکنم به آن ساختمان های قدیمی که متعلق به اواخر دوره قاجار است، به آن دیوارِ پیرِ قصهگو که اگر زبان داشت، چهها که نمیگفت از روزهایی که مردم زنجان در همین میدان اجتماع میکردند، از آن شب تاریخی ۲۹ دی ۱۳۵۷ که ارتش با مردم همراه شد و نام میدان برای همیشه عوض گشت. میدان را در فهرست آثار ملی هم ثبت کردهاند، اما مگر میشود تاریخ یک شهر را در یک لوح سنگی محبوس کرد؟
اما اوج شکوه این میدان، در ماه محرم است. همان روزهایی که دسته عظیم حسینیه اعظم از دل محلههای جنوبی شهر به راه میافتد و خودش را به چهارراه میرساند. حسینیهای که قدمتش به یک قرن میرسد و دستهاش چنان عظیم است که جمعیتش را نیممیلیون نفر گفتهاند. آن روزها میدان انقلاب دیگر میدان نیست؛ دریاست، دریایی از سیاهی و سینهزنی و اشک. نوای «یا حسین» از هر گوشهاش بلند است، پرچمهای سیاه در باد میلرزند و زنجانیها، آنطور که رسمشان است، با شوری وصفناپذیر عزاداری میکنند.
وای، دلم برای آن روزها تنگ شده…
قارا گونلروم گئچدی، اوتوز ایل بویو (روزگار سیاهم گذشت، سی سال تمام)، اما هنوز هر وقت به یاد میدان انقلاب میافتم، بوی نانِ داغِ نانواییهای اطرافش را حس میکنم، صدای وزش باد را که از میان درختانش میگذرد، هیاهوی مغازهدارها را که هر کس از سرِ شوق مشتریاش را صدا میزند، و مهمتر از همه، آن آرامش عجیبی را که در شلوغیاش پیدا میکردم.
امروز، درست در همین لحظه که این سطرها را مینویسم، دلم برای آن چهارراه قدیمی تنگ شده. برای آن روزهایی که بیهدف میرفتم و دور میدان میچرخیدم، برای آن غروبهایی که مینشستم کنار خیابان و تماشا میکردم که زندگی از چهار راهش به هر سو جاری میشود. میدان انقلاب برای من فقط یک مکان نیست؛ خاطرهای است که هرچه از آن دورتر میشوم، ریشههایش در دلم عمیقتر میشود.









